مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
عکسهای نویسنده در ادامه مطالب و به صورت خصوصی میباشد
قبل ازدواج
روزی روزگاری دختری از استان ؟؟؟؟؟ به پسری از استان ؟؟؟؟؟ اشتباهی زنگ میزنه و به پسرک پیشنهاد دوستی میدهد که بعد از کش و قوس های زیاد بالاخره با هم دوست میشوند وقرار دوستی باهم میگزارند.این دختر و پسر در چند ماه اول گل میگفتن و گل میشنفتن!!!!این ماه ها همینطور آمد و گذشت و عشق این دختر و پسر روز به روز به هم بیشتر و بیشتر میشد.حتی کار این عشق به جایی رسیده بود که این دختر و پسر لحظه ای بدون هم نمیتوانستند سر کنند.در طی این ماه های گذشته شده شب و روز پسر و دختر باهم صحبت و از عشق واقعیشان دم میزدند و قرار ازدواج دختر و پسر بین خودشان بسته شد که پسرک به دخترک گفته بود باید خدمت سربازی بروم و کار مشخصی داشته باشم تا به خواستگاریت بیایم و دخترک پذیرفته بود.آن دختر و پسر قسم خورده بودند که نه قبل و نه بعد از دوستی به هم خیانت نکنند که پسرک دوست دختر نداشته باشد و دخترک دوست پسر نداشته باشد حتی آنها قسم یاد نموده بودند که در سخت ترین شرایط زندگی همدیگر را تنها نگزارند.در همین دوران دوستی که 1سال به طول انجامیده بود دخترک پسرک را از لحاظ عشق سنجیده بود به این صورت که چند بار برایش زنگ زده بود که من خواستگار دارم و نمیتوانم با تو بمانم ولی بعد از چند روز دوباره دخترک به پسرک زنگ میزنه و میگه که باهات شوخی کردم وحال پسرک توصیف شدنی نبود!!!!این دوستی دوباره جان گرفت و این دختر و پسر با هم به قول معروف (دوست جون جونی شدند) و به یاد قسمی که خورده بودند وفادار شدند.این رفاقت کارش به جایی رسیده بود که جدایی هر کدام از آنها باعث مرگ (اگر نباشد) پریشانی و افسردگی طرف مقابل بود.حال 2سال از دوستی این دختر و پسر میگذشت که دخترک دیگر طاقت نیاورد و اطمینان و اعتماد به عشق پسرک نداشت و به پسرک زنگ زد و گفت من واقعا خواستگار دارم و نمیتوانم با تو بمانم فقط میتوانم به عنوان آبجی برایت تا آخر عمر بمونم. پسرک با اطلاعاتی که از دخترک بدست آورده بود فهمیده بود که خواستگار این دختر قبل از دوستی این دختر و پسر با دخترک دوست بوده و دخترک به آن خواستگار گفته بود باید سربازی بروی تا من باهات ازدواج کنم و آن خواستگار به سربازی رفته بود.که این موضوع دخترک به پسرک نگفته بود و مخفی کرده بود و قسم میخورد که قبلا دوست پسر نداشته است.دخترک عشق پسرکی را که 2 سال جوونیش را به امید رسیدن به دخترک تلف کرده بود را کنار زد و با خواستگار یا همان دوست پسر قبلیش که به پسرک نگفته بود ازدواج کرد....... حال شما حدش بزنید پسرک با این خیانت و عشق خیالی دخترک چه حالی داشت؟؟؟؟؟ به نظر شما اسم این داستان چی بزارم؟؟؟؟؟ در قسمت نظرات بنویسید.
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
به نظر شما
هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی ،
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
|
About![]()
مگر خبر نداری؟ درونـــــم را پر از کاه کردند تا مترسکی باشم برای مزارع گندم همان مزارعی که هر روز از کنارش میگذری وظیفه من ترساندن کلاغ هاست ولی.... تو به یک مترسک دل بستی مترسکی که دلی ندارد درونش خالیست
Home
|